مرتضى مطهرى
225
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
كرده است . آن وقت اين نظريهء قهرا نظريهاى شده است در مقابل نظريهء فلاسفه كه اكثر ، تعبيرشان اين بوده است كه علم عبارت است از صورت شىء معلوم در ذهن يا حصول صورت شىء معلوم در ذهن . پس در باب حقيقت علم دو تعريف وجود داشته است . آيا حقيقت علم نسبت به يك شىء عبارت است از اينكه صورت شىء معلوم در ذهن حاصل مىشود و يا صرفا يك اضافهاى ميان عالم و معلوم به وجود مىآيد ؟ متكلمين در اينجا - مثل خيلى جاهاى ديگر - باز شروع كردهاند به ايراد گرفتن به مدعاى حكما كه حرف فلاسفه نادرست است ، زيرا اينكه اينها مدعى شدهاند كه در علم و ادراك ، شىء حضورى در ذهن پيدا مىكند مستلزم اين است كه ذهن هم متصف بشود به اوصاف خارج ، پس اگر ما يك شىء حارّ را تصور كنيم و فرض اين باشد كه اين همان ماهيت اوست كه در ذهن حاصل شده است ذهن ما هم بايد همان خصلت آن را پيدا كند و گرم بشود . متكلمين از اين جور ايرادها بر حرف فلاسفه كردهاند . حكما مجبور بودند دو كار بكنند : يكى اينكه قول به اضافه را نفى كنند و دليل بياوردند براى نفى قول به اضافه ؛ ديگر اينكه اشكالاتى را كه در باب وجود ذهنى هست - اعم از اشكالاتى كه متكلمين متعرض شدهاند و يا اشكالاتى كه بعدها به ذهن خود فلاسفه آمده است كه احيانا اگر اهميتش از اشكالات متكلمين بيشتر نبوده كمتر هم نبوده است - حل كنند . پس در ابتدا همين دو قول بيشتر نبوده است ؛ يكى اينكه علم ماهيتش اضافه است ، كه اين قول از ابو الحسن اشعرى شروع مىشود ؛ ديگر اينكه علم حقيقتش صورت يا حضور صورت حاصله از معلوم است در ذهن ، كه اين همان مدعاى حكماست . اين كشمكش قهرا ادامه داشته است تا اينكه بعد جريان ديگرى به وجود آمده است و آن جريان تفسير مدعاى خود حكما بوده است كه اصلا مقصود حكما از اين تعبير كه گفتهاند : « العلم هو الصورة الحاصلة من الشىء عند العقل » چيست ؟ آيا مقصودشان واقعا اين بوده است كه ماهيت شىء معلوم در ذهن حضور پيدا مىكند و اين كه در ذهن حضور دارد عين همان ماهيت شىء خارجى است ( كه قهرا به دنبالش اشكالاتى هم به وجود مىآيد ) ، يا اساسا مدعاى حكما از تعبير « صورت » جز همان مفهوم عرفى چيز ديگرى نيست ، مثل تصوير يا عكسى كه مىگوييم اين صورت اين شىء است ، و يا مثل صورتى كه در آينه ظاهر مىشود و مىگوييم اين